با خیالت در خیالم عشق بازی می کنم این دل دیوانه را رازی رازی می کنم
با دو چشم مستت ای یار عزیز و دلبرم روح را چون چشمه خورشید سوزان آبیاری می کنم
اولین باری که این چشم گنه کارم به سیمای تو خورد از همان اول دفعه با جان خود من راز داری می کنم
معصیت ها کرده ام جان جهان روح عظیم لیک با عشقت من این بار از گناهم توبه کاری می کنم
سائل و درویشم ای ماه سماء پر زمهر با تمام دل زتو من آه زاری می کنم
آنکه داری جان و دل در قبضه ی فرمان خویش من برای دلبرم از تو گدایی می کنم


Be First to Comment