معیار

هر چیزی معیار خودش را دارد ،وقتی می خواهی از چیزی سر در بیاوری باید بدانی معیارش چیست. چه می گوید! ،چه می خواهد! خلاصه، بی حساب و کتاب نمی شود . باید خطی باشد که درست و غلط را با آن سنجید و گرنه همه چیز به هم می ریزد. اصلا نمی توان زندگی کرد .

اما همیشه هم اینطور نیست !

آدم ها مدعی اند برای خودشان اصولی دارند و خط کشی . همه چیز را به زشت و زیبا ، خوب و بد ،باید و نباید تقسیم می کنند. نمی دانم حق دارند یا نه ولی آدم ها اینطورند . اما همین آدم خط کش به دست وقتی عاشق می شود، پای استدلالش چوبین می شود،نظمش در بی نظمی معنا پیدا می کند ، حسابش حسابی بی حساب می شود .خط معیار را گم می کند. تعریف زیبایی برایش عوض می شود . فقط کافی است چیزی از معشوق به او برسد . همان می شود عین زیبایی ، عین نظم ،می شود عصاره ی همه ی خوبی ها . از شنیدن و دیدن و حتی به یادآوردنش یکسره شور می شود و احساس .گویی تا امروز فقط با معیارهایش دنبال بی معیاری و با نظمش به دنبال بی نظمی روز را شب می کرده و خود بی خبر از غوغایی درون به دنبال توهمی سرگردان بوده است . او با جامه ی عقلی به دنبال عریانی عشق می گشته است. ولی از همه جا بی خبر. او تا آن روز به دنبال معشوق بوده ولی سرگرم خود.حال معیار خود را یافته است .برای عاشق ، معیار معشوق است و بس .

Be First to Comment

دیدگاهتان را بنویسید